همه ناگفتنی های من
آخرین دیدار،زیر باران بود...آخرین دیدار زیر باران بود...بدون لبخند همیشگیات،خداحافظی کردی،برگشتی و رفتی...من مسخ و حیران،دور شدنت را مینگریستم و آخرین تصویرت را در ذهن ضبط و ثبت میکردم...وقتی تصویرت محو شد؛ناگهان تنهایی و غم شدیدی به سویم هجوم آورد...گرمای عشق پر کشید و سرمای فراق جایگزینش شد...بغضی بزرگ،دیوانهوار گلویم را میفشرد و میسوزاند...
بغض،سرانجام ترکید و تبدیل به اشک شد و از گونههایم سرازیر شد...از سرما و ترس و عجز و ناراحتی بر خود میلرزیدم و میگریستم...اشکها در قطرات باران حل شده و پنهان گشته بودند و با هم به لبهایم رسیدند...
عجیب بود؛چون این مخلوط همگن،همچنان شور بود...انگار خدا نیز گریه میکرد...تا صبح با خدا گریستم...گریه تلخی بود،چون تنهاییم را با تنها قسمت کرده بودم...!
| Design By : Night Skin |

