همه ناگفتنی های من

خواب تو  را هم دیدم ...

دیگر  مطمئن شدم

به هم نمی رسیم ...

مثل تمام چیز هایی که  ...

فقط در خواب دیده ام

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

گفته بودم بی‌ تو هرگز !

بی تو خواهم مرد روزی . . .

تو رفتی‌ و . . .

مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !

پس از تو تیره شد تمام روزگار من

و گریه کرد آسمان به حال و روز زار من

تمام هستی ام خراب شد

دلم برای دیدنت چه شاعرانه آب شد !

ولی چه سود !

رفتنت مجال آمدن نداشت

زمان گذشت سالها . . .

مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !

حقیقت است نازنین

کمی برای زندگی دلم دوباره لک زده . . .

جوانی ام به پای تو تباه شد

ولی کنون:

ببین مرا بدون تو

چه دلخوشم به بازی ستاره ها !

نگاه کن درون قلب من

دوباره سبز شد جوانه ها

مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

گاهی دلم می خواهد

از همه فرار کنم

حتی از تو...

 بروم به آنجا که هیچ کجا نیست

 و دو دستی ، تنهایی خود را بچسبم

و قلم و کاغذم را

 و بنویسم

 از تو

از تنهایی

 از عشق

برای دلم

شاید کمی آرام گیرد ...  

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳۱ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

دلم گرفته از این قلبها که از چوب است

از این زمانه که خوبی همیشه مصلوب است

" چه روزگار غریبی چه روزگار بدی "

به حکم عقل دچاریم و عشق مغلوب است 


چگونه شاد بمانم در این غروبی که . . .

نگاهها همه مانند ابر مرطوب است

ستاره های صمیمی! در این فضای سیاه

چقدر نور شما ، نور مطلوب است !

دلم گرفته از این دوزخی که تکراری است

فقط کنار تو ای خوب ، زندگی خوب است

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳۱ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

 

در دستانم خطی نیست
نه خطی که طول عمرم را نشان دهد
نه خطی که آینده ام را بگوید
 نه خطی که مرا به کسی برساند
تمام خطوط دنیا را در چشمانم پنهان کرده ام
تا از نگاه متعجب کف بین ها دلم خنک شود
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

بیچاره من که ماندم

در لا به لای دفتر

بیچاره آن که نامش

ماند بر لب سراسر

بیچاره من که زورم

چربید بر قناری

او در قفس ترانه

من هر دم به زاری

او در قفس بخواند

تیر از کمان براند

بیچاره من که آزاد

دل در قفس بماند ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

گفتی هوا خوش است و غزل خیز در بهار

باریده است خنده یکریز در بهار

از باد نوبهار _حدیث است_ تن مپوش

باید درید جامه پرهیز در بهار

اما خدا نیاورد آن روز را که ... آه

گیرد دلی بهانه پاییز در بهار

بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟

چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار

.

.

.

سال1389 بر همه مبارک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

 

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر 

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند  

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری 

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کنند

پس 

 

من با تمام وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

بلندی جهان به کوتاهی عمر ماست

 

 

پ.ن.

پدرم مرد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

سبزه ها در بهار می رقصند ؛

من در کنار تو به آرامش می رسم

و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ،

تو را عاشقانه می بوسم ،

تا با گرمی نفسهایم ، به لبانت جان دهم ؛

و با گرمی نفسهایت ، جانی دوباره گیرم

دوستت دارم ،

با همه هستی خود ، ای همه هستی من ؛

و هزاران بار خواهم گفت ، دوستت دارم را ....

 

                       "  نیما  "




نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد.

کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است .

زندگی یعنی این.....

                                                         دکتر علی شریعتی


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می‌کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می‌خوانم
و قدر بعضی لحظه‌ها را خوب می‌دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می‌کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می‌شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم

از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه‌ها را
دنبال آن افسانه‌ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه‌هایم
بوی غریب و مبهمی می‌داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده‌ی نامه
بوی تمام یاس‌های آسمانی
احساس می‌شد

دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب‌هایم را
از پاره‌های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم

دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سال‌ها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست‌تر دارم

دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی‌دانم

گاهی برای یادبود لحظه‌ای کوچک
یک روز کامل جشن می‌گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می‌میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه‌های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می‌کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می‌کند

اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

                                                    قیصر امین پور

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

به من گفت : بیا

به من گفت : بمان

به من گفت : بخند

به من گفت : بمیر

آمدم ، ماندم ، خندیدم ، مردم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

گر چه خویش را به هرچه خواسته ام رسانده ام

عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام

تو ، نهایت تمام قله های دور دست

من ،کسی که عشق را به قله ها رسانده ام

گرچه من سرم برای عشق درد می کند

با وجود این تو را به درد سر کشانده ام

دامن تمام ابرهای دوردست را

با هوای آفتاب روی تو تکانده ام

خوب من !  به جان آینه ،به چشم تو ،قسم

یک دل زلال در برابرت نشانده ام

حرف آخرم ، همین که با تمام شاعریم

غیر تو ،برای هیچ کس غزل نخوانده ام

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٤ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |

مثل پاییزم ... بهارم دیر شد

زود بازآ ، همتبارم ... دیر شد

برگهای زرد و سرخم ریخته

باغ سر سبز بهارم دیر شد

روزها و شب ها یک به یک تاریک و سرد

روزها و شب ها ... روزگارم دیر شد

وان سحرگاهی که از روی نیاز

سر به دامانت سپارم دیر شد

مثل ابری گریه آلود و سیاه

تا بیایم ... تا ببازم ... دیر شد

گفتی از شوق تو سهم من چه بود

گفتمت سر می سپارم ... دیر شد

دیر شد اما تو از جنس منی !

عاقبت ای همقطارم دیر شد

جرم بی تو زنده بودن ، مال من

بی تو حتی سنگسارم دیر شد

گرچه من بد بوده ام ... تو ... لااقل

زود بازآ ، همتبارم ، دیر شد ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط بهداد کردی نظرات () |


Design By : Night Skin