همه ناگفتنی های من
خواب تو را هم دیدم ... دیگر مطمئن شدم به هم نمی رسیم ... مثل تمام چیز هایی که ... فقط در خواب دیده ام گفته بودم بی تو هرگز ! گاهی دلم می خواهد از همه فرار کنم حتی از تو... بروم به آنجا که هیچ کجا نیست و دو دستی ، تنهایی خود را بچسبم و قلم و کاغذم را و بنویسم از تو از تنهایی از عشق برای دلم شاید کمی آرام گیرد ... دلم گرفته از این قلبها که از چوب است نگاهها همه مانند ابر مرطوب است بیچاره من که ماندم در لا به لای دفتر بیچاره آن که نامش ماند بر لب سراسر بیچاره من که زورم چربید بر قناری او در قفس ترانه من هر دم به زاری او در قفس بخواند تیر از کمان براند بیچاره من که آزاد دل در قفس بماند ... گفتی هوا خوش است و غزل خیز در بهار باریده است خنده یکریز در بهار از باد نوبهار _حدیث است_ تن مپوش باید درید جامه پرهیز در بهار اما خدا نیاورد آن روز را که ... آه گیرد دلی بهانه پاییز در بهار بی دید و بازدید تو تبریک عید چیست؟ چندین دروغ مصلحت آمیز در بهار . . . سال1389 بر همه مبارک در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوستر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کنند پس من با تمام وجودم خودم را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد. بلندی جهان به کوتاهی عمر ماست پ.ن. پدرم مرد زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد سبزه ها در بهار می رقصند ؛ من در کنار تو به آرامش می رسم و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ، تو را عاشقانه می بوسم ، تا با گرمی نفسهایم ، به لبانت جان دهم ؛ و با گرمی نفسهایت ، جانی دوباره گیرم دوستت دارم ، با همه هستی خود ، ای همه هستی من ؛ و هزاران بار خواهم گفت ، دوستت دارم را .... " نیما " دنیا را بد ساخته اند... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این..... دکتر علی شریعتی رفتار من عادی است اما این روزها تنها حس میکنم گاهی کمی کمتر از جمله دیشب هم دیشب دوباره دیشب پس از سی سال فهمیدم دیشب برای اولین بار این روزها دیگر گاهی برای یادبود لحظهای کوچک گاهی نگاهم در تمام روز اما قیصر امین پور به من گفت : بیا به من گفت : بمان به من گفت : بخند به من گفت : بمیر آمدم ، ماندم ، خندیدم ، مردم گر چه خویش را به هرچه خواسته ام رسانده ام عشق من ! قبول کن هنوز بی تو مانده ام تو ، نهایت تمام قله های دور دست من ،کسی که عشق را به قله ها رسانده ام گرچه من سرم برای عشق درد می کند با وجود این تو را به درد سر کشانده ام دامن تمام ابرهای دوردست را با هوای آفتاب روی تو تکانده ام خوب من ! به جان آینه ،به چشم تو ،قسم یک دل زلال در برابرت نشانده ام حرف آخرم ، همین که با تمام شاعریم غیر تو ،برای هیچ کس غزل نخوانده ام مثل پاییزم ... بهارم دیر شد زود بازآ ، همتبارم ... دیر شد برگهای زرد و سرخم ریخته باغ سر سبز بهارم دیر شد روزها و شب ها یک به یک تاریک و سرد روزها و شب ها ... روزگارم دیر شد وان سحرگاهی که از روی نیاز سر به دامانت سپارم دیر شد مثل ابری گریه آلود و سیاه تا بیایم ... تا ببازم ... دیر شد گفتی از شوق تو سهم من چه بود گفتمت سر می سپارم ... دیر شد دیر شد اما تو از جنس منی ! عاقبت ای همقطارم دیر شد جرم بی تو زنده بودن ، مال من بی تو حتی سنگسارم دیر شد گرچه من بد بوده ام ... تو ... لااقل زود بازآ ، همتبارم ، دیر شد ...
بی تو خواهم مرد روزی . . .
تو رفتی و . . .
مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !
پس از تو تیره شد تمام روزگار من
و گریه کرد آسمان به حال و روز زار من
تمام هستی ام خراب شد
دلم برای دیدنت چه شاعرانه آب شد !
ولی چه سود !
رفتنت مجال آمدن نداشت
زمان گذشت سالها . . .
مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !
حقیقت است نازنین
کمی برای زندگی دلم دوباره لک زده . . .
جوانی ام به پای تو تباه شد
ولی کنون:
ببین مرا بدون تو
چه دلخوشم به بازی ستاره ها !
نگاه کن درون قلب من
دوباره سبز شد جوانه ها
مرا ببخش اگر هنوز زنده ام !
از این زمانه که خوبی همیشه مصلوب است
" چه روزگار غریبی چه روزگار بدی "
به حکم عقل دچاریم و عشق مغلوب است
چگونه شاد بمانم در این غروبی که . . .
ستاره های صمیمی! در این فضای سیاه
چقدر نور شما ، نور مطلوب است !
دلم گرفته از این دوزخی که تکراری است
فقط کنار تو ای خوب ، زندگی خوب است
نه خطی که طول عمرم را نشان دهد
نه خطی که آینده ام را بگوید
نه خطی که مرا به کسی برساند
تمام خطوط دنیا را در چشمانم پنهان کرده ام
تا از نگاه متعجب کف بین ها دلم خنک شود
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامهها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامهها را
دنبال آن افسانهی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامههایم
بوی غریب و مبهمی میداد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خوردهی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس میشد
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پارههای ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوستتر دارم
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
| Design By : Night Skin |

